Tuesday, February 9, 2010

غم چشمانت

کوزه گر زندگی
گل مرا
از غبار غم چشمان تو ساخت
همان نگاه اول
همان پایان آخر من بود
که خرد خرد
روزگار من شد
تا در غم چشمانت
دوباره گل شوم

Thursday, February 4, 2010

عرق می کنم

عرق می کنم
نه از تب
از شرم اینکه بدنم جنگ را باخته
عرق می کنم
نه از سرما
از شرم اینکه به گرما وابسته ام
عرق می کنم
نه از ضعف
از شرم اینکه انسانم و خدا نیستم
عرق می کنم
...و هذیان می گویم

Monday, January 18, 2010

الهه ی شب

روزها ستاره ها را از زیر سنگها پیدا می کرد
وقتی که شب می شد
از عقربه های ساعت بالا می رفت
وبا دست هایش ستاره ها را در آسمان می چید
وچند ستاره به زیر بالشت خود می گذاشت
تا آسمان خوابش پر از ستاره باشد


Sunday, January 17, 2010

شاید امشب

شاید امشب بروم
دلم اما دیری است
که ازینجا رفته
دیگر اما همه چیز
با همه کس
دیگر اما هیچ چیز و هیچ کس
میهمان من نیست
مدتی است که تو را
با حصیر همه چیزم
داده ام من به زمستان وبهار
از همین بود دلم نیز نماند
شاید امشب بروم

Saturday, January 2, 2010

صدای نگاهت

درونم پر از صدا بود
وقتی به آرامش نگاهت خیره می شدم
وآرام آرام صدای نگاهت مرا به درون می برد
برونم پر از نگاه بود وقتی به درون صدای تو می رفتم
و آهسته آهسته نگاهت را صدا می کردم
به زیر بارشبها
دوباره این صدا را دفن خواهم کرد

Monday, October 12, 2009

سرانجام سیمین

سیمای صدای تو سیمین است
سراسر ستاره سربرسر
سزد سرای ساکت سرد سینه ات را
سالیان سی بی سو سو
سودای سرهای سراسر شور
سر انجام باشد

Saturday, September 12, 2009

عشق خاموش

بزیر سنگفرش خیابان
گلی روییده
که هیچ سنگی را توان کشتنش نیست
وقتی به انتها می رسی
دوباره به اوج می روی
ببین آسمان چگونه
افق را که انتهاست
هر روز در طلوعی تازه به نمایش می گذارد...
چگونه خاموش است؟
که چشمانش
چون گرگ زمستان می درد
و رویایش
از روز واقعی تر است