درونم پر از صدا بود وقتی به آرامش نگاهت خیره می شدم وآرام آرام صدای نگاهت مرا به درون می برد برونم پر از نگاه بود وقتی به درون صدای تو می رفتم و آهسته آهسته نگاهت را صدا می کردم به زیر بارشبها دوباره این صدا را دفن خواهم کرد
بزیر سنگفرش خیابان گلی روییده که هیچ سنگی را توان کشتنش نیست وقتی به انتها می رسی دوباره به اوج می روی ببین آسمان چگونه افق را که انتهاست هر روز در طلوعی تازه به نمایش می گذارد... چگونه خاموش است؟ که چشمانش چون گرگ زمستان می درد و رویایش از روز واقعی تر است